تبليغاتX
ستاره فلق
تقدیم به یاسر اکبریان که در حقم استادی کرد

من می دانستم آنجا هیچ بلندی ای نداشت . از همان درخت هایی می آمد که ازشان گذشته بودم . برگشتم . گمان کردم کسی از روی شاخه افتاده است شاید . همه جا را با نگاه جستم . لابلای شاخه ها را هم . بوی لجن داشت دیوانه ام می کرد . از همان درختی بود که پایش نم داشت . نزدیک شدم . صدا هم نزدیک شد . آنقدر که احساس کردم درست زیر پاهایم افتاده است و دارم له اش می کنم . خودم را عقب کشاندم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 14:26 |

- جای خوبیه ، اگه بارون بند می اومد می شد اینجا بمونیم .

دشتی بود که تا چشم می رفت پر بود از شقایق هایی که سرخیشان چشم را می زد و تک درختی که نگاه را به خودش می دوخت . نگاهشان که کردم بی اختیار یاد بچگی هایم افتادم . آن وقت ها شاید که من و سوری گل توی سبزه های روبروی خانمان  از همین گلها می چیدیم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شیما در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 9:29 |
چشمان پاییز باز پر از خواب های خوش رنگ کلاغ ها می شود و درختان گیسوهای آشفته شان را به دست نقاش فصل ها می سپارند و باز فصلی با یک بغل قاصدک به پیشواز طبیعت می آید.
+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 20:2 |

سایه را که روی دیوار چرکمرده اتاق دید برگشت. یوسف هم تاب نیاورد  و بی معطلی چاقو را فرو کرد توی سینه اش . بعد پشت سرهم چند ضربه دیگر زد . هول شده بود به دم در که رسید لحظه ای ایستاد ، برگشت و پشت سرش را نگاه انداخت. داشت جان می کند.

کیسه نیمه پراز روی شانه ات می لغزد پایین، خودت هم همانجا می نشینی شانه هایت را می چسبانی به تخته سنگ صیغل خورده و گرمایی که از آفتاب تویش جامانده می دود روی پوستت. پهنای صورتت سرخ شده از گرما. دستت را کاسه می کنی و یک مشت آب می ریزی توی صورتت.پیراهن خیس از عرقی که به تنت چسبیده را در می آوری.

باد گرمی می پیچد توی تنگه مثل صدای مویه کردن زنی و ذهنت را مچاله می کند. شاید هم صدای مویه کردن مادر است که باد با خودش می کشاندشان دنبالت و آخر سر گیرت انداخته بین صخره های تیر کشیده تا آسمان .

مادر تنش می لرزید مثل بید. نشسته بود وسط حیاط و با سیاهی شب یکی شده بود و یوسف از توی ایوان صورتش را می دید که خون از گونه هایش راه گرفته بود و انگشتهای زمختش که قلابشان کرده بود توی هم.یوسف خیره شده بود توی آسمان به ستاره ای که هی روشن و خاموش می شد. انگار که داشت می سوخت فکر کرد مگر می شود ستاره ها بسوزند؟ ولی همان غروب خودش دید که آن همه آدم جمع شده بود توی حیاطشان تا ستاره ای را ببینند که ذوب شده بود . با آن موهای خرمایی که حتما پیشتر از همه سوخته بود و چشم هایش که حالا شراره های آتش رخنه کرده بود تویشان . از لای پتویی که رویش انداخته بودند فقط صورت مچاله شده اش پیدا بود بی ردی از زیبایی.

جعبه سیگار را از جیبت بیرون می کشی. فقط یکی مانده. خودت هم نمی دانی چطور توی این چند ساعت همه شان دود شده اند. نگاهت می دود توی کوه مقابلت که شیار های نور خورشید سرک میکشند از پشتش و در حاشیه اش پخش می شوند توی آسمان. باید راه بی افتی٬ تاخاموشی شب نرسیده و چشمت راه را می بیند. سیگار لای انگشتهایت را با شست می فشاری توی سنگ ریزه ها. بلند می شوی.

خون از پس گردنش جایی که زخم ها دهان باز کرده بودند می سرید لای موهایش و چکه چکه می ریخت روی گلیم. چشم هایش دریده تر از همیشه شده بود. صورتش سرخ شده بود عین همان خونی که از پهلویش راه گرفته بود و توی اتاق می ریخت.پنجه اش را گذاشته بود روی شکاف پهلویش و شیارهای خون از بین انگشتهایش بیرون می زد و پشت دستش یک گوشه جمع می شدو می ریخت . چاقویی که کنارش افتاده بود به زحمت برداشت ولی نمی توانست.یوسف میخ شده بود همانجا و جان کندنش را می دید.

خیلی سراغش را گرفتند. نیست شده بود. انگار قطره ای آب شده بود و رفته بود توی زمین. از آن روز دیگر کسی ندیده بودش. دوستانش گفته بودند که از آبادی رفته. ولی هیچ کس این حرف را باور نمی کرد. یوسف میگفت مگر می شود کار و زندگیش را ول کند و برود هر جا باشد گیرش می اندازم.برای همین همه جا را زیر پا زد. میدانست خودش را همین پس و پله ها گم و گور کرده. یکی از اهالی گفتهد بود سر شب استوار کامیاب را دیده که از جیپ سبز رنگش دم پاسگاه پیاده شده.

به سر بالایی که می رسی می ایستی ٬ نفست تنگ شده . انگار شن ریخته باشند تو گلوت. چشمت را می چرخانی تا اطراف را وارسی کنی . حالا می توانی ببینی چقدر راه را پیاده آمده ای. فکر می کنی هر کس دیگر جایت بود و اینهمه را پیاده تا بالای تنگه می آمد کلکش کنده می شد. دیگر ردی هم از آفتاب توی آسمان نمانده و آسمان به کبودی می زند.

رطوبت لب و زبانت خشک شده. بند دور کیسه را باز می کنی دهانه قمقمه را می گذاری تودهان و چشمهات را می بندی.

فکرهایی که توی سرش وول می خورد یک لحظه هم آرامش نمی گذاشت. زده بود به سرش دست خودش نبود دیگر. فقط نمی خواست ببیندش توی آبادی.

صبحش خبر آمد که توی ده بالا بعضی ها دیده اندش . یوسف حتم داشت توی خانه نصرت ساقی پنهان شده باشد . باهم برو بیایی داشتند و آوازشان به غیر از آنجا تا چند ده بالاتر رفته بود. همان روز های اول که رفته بود ازش عرق بگیرد قاپش را دزدیده بود.

نصرت را کوچک و بزرگ همه می شناختند.از آن زنها بود که همه کاری ازش پسش برمی آمد. از دلالی کردن گرفته تا درست کردن عرق . اگر هم به جرمی گرفته می شد او هم در حقش کوتاهی نمی کرد.

خیلی وقت بود ندیده بودنش تا همان صبحی که یوسف و پدرش رفته بودند برای درو. سر راهشان دیده بودنش برق چشم هایش بیشتر از همیشه شده بود و مردمکهایش افتاده بود به دودو کردن . می گفتند از عرق خوری زیاد به این روز افتاده . کسی از خانواده اش چیز زیادی نمی دانست . فقط یکبار توی قهوه خانه گفته بود زن دارد و قراراست او را راضی کند و بیاورد اینجا زندگی کند. گفته بود اگرهم  راضی نشود زن میگیرد.

ظهر همان روزی که دیده بودنش وقتی همه مردهای آبادی بیرون از ده مشغول درو کردن بودند رفته بود سراغ ستاره . تو آبادی های اطراف چو افتاد که استوار کامیاب به دختر 15 ساله ای تجاوز کرده و دختر هم خودش را کشته. همه مردم علیه استوار کامیاب  نامه ای را که عموی یوسف برای شهربانی نوشته بود انگشت گذاشتند.  دراین دو سال کسی دل خوشی ازش نداشت. دوست داشت مردم را به هر بهانه ای اذیت کند.گمان می رفت پارسال هم او بود که زیور دختر دیوانه حسنعلی را باردار کرد.

چشم از هم برنمی داشتند. یوسف دانست نصرت ساقی هرجا که باشد پیدایش می شود. پس پس بیرون می رفت و میدید چشم های دریده اش گوشه ای از سقف را نگاه کرد. مشتش باز شدو چاقو از توی دستش افتاد و پشت سرش محکم به زمین خورد.

مدام فکر می کنی بی غیرتی باشد اگر بعد از آمدنت به اینجا بلایی سر پدر و مادرت بیاورند. فکرت می رود طرف مادرآنشب چطور زار می زد وقتی از پشت رفتنت را نگاه می کرد. خودت هم نمی دانی این سردرد لعنتی از کی افتاده به جانت . شاید از وقتی که جعبه سیگارت خالی شده . سرت را روی مشتت می گذاری . فکر می کنی با فرار کردنت اوضاع بدتر می شود. شاید اگر برگردی همه چیز راحت تر تمام شود. نفست را بیرون می دهی و بلند می شوی ...  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                

+ نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 19:11 |


Powered By
BLOGFA.COM